ابراهيم اصلاح عربانى
615
كتاب گيلان ( فارسى )
غنچه از داغت گريبان چاك زد در طرف گلشن * آنچنان افروخت گوئى بوستان آتش گرفته آسمان در ماتمت از ديده ريزد اشك خونين * از شفق گوئى كه قلب آسمان آتش گرفته بانگ هل من ناصر تو سوخت قلب يك جهان را * از غم تنهائىات پس يك جهان آتش گرفته گفت راوى در زمين كربلا ديدم ز اعدا * خيمهگاه سرور آزادگان آتش گرفته كودكان شاه دين سرگشته در صحرا به هرسو * واله و حيران چو مرغ آشيان آتش گرفته آن يكى را زيور از تاراج كين برباد رفته * و آن دگر را معجر از ظلم خسان آتش گرفته جملگى چون دانه اسپند زان آتش فرارى * ليك زينب چون سمندر جا در آن آتش گرفته آن يكى گفتا مگر پروانهاى تن از چه سوزى * گفت تن را چون كنم از من روان آتش گرفته اين بگفت و خويش در درياى آتش زد هراسان * ديد گرد مسند آن ناتوان آتش گرفته در بغل زد وارهاند از آتش جانسوز جانش * كس چه داند حال او جز خانمان آتش گرفته دخترى آمد برون از خيمهگه ، چون ماه تابان * بر تنش پيراهنى دامنكشان آتش گرفته در بيابان مىدويد از هول جان مىگفت بابا * بين مرا دامن چو قلب خونچكان آتش گرفته گفت راوى اسب همت تاختم شايد نشانم * آتش از دامان آن شيرينزبان آتش گرفته كودك از وحشت به خود لرزيد و گفتا از چه آئى * در قفاى كودكى زار و نوان آتش گرفته من يتيمم هستيم از شاميان تاراج رفته * بىنوايم خانهام از كوفيان آتش گرفته من كه تن در آتشم ديگر مرا دل از چه سوزى * گو چه خواهى زين يتيم جسم و جان آتش گرفته گرچه خامش كرد از دامان او آتش و ليكن * « شمس » را هم خامه و نطق و بيان آتش گرفته طلوعى - شيخ على اكبر ( 1314 - 1264 ) تحصيلات ابتدائى را در مدارس قديمهء گيلان و « سطح » را در قزوين و تهران و قم به پايان رسانيد . دورهء استادى و مرتبهء اجتهاد را در نجف اشرف در محضر مراجع تقليد ( محقق نائينى و عراقى ) گذراند و به مرتبهء اجتهاد رسيد . كتاب « ديوان طلوعى » از اوست . در واقعهء شب عاشورا به بزم ما چه كسى اهل حال نيست نباشد * هرآنكه طالب عيش و وصال نيست نباشد سرى كه جز ز پى ملك و مال نيست نباشد * به ياد احمد و يارى آل نيست نباشد ز حال بود و نبودش خيال نيست نباشد * مرا كه كربوبلا كعبهء مناست رسيدم ز بهر ذبح به جائى كهام مناست رسيدم * مقام قرب كه معراج مصطفاست رسيدم به اسوه تا به مكانى كه جاى پاست رسيدم * براق و رفرف و عز و جلال نيست نباشد سپيدهدم كه عروس فلك نقاب بگيرد * چهار جانب ما خصم بىحساب بگيرد اجل ز شش جهت ارواح شيخ و شاب بگيرد * چنانكه گرد سپه روى آفتاب بگيرد به جز رماح و سيوف و قتال نيست نباشد * بيا تو قاسم و ميگير دست مادر خود را برو ببر به سلامت از اين سفر سر خود را * ز داغ خويش مكش غَم زار و مضطر خود را مكن ز سم فرس پايمال جسم اطهر خود را * ترا كه نيروى جنگ و جدال نيست نباشد ايا برادرم عباس ، رو به سوى مدينه * نجات ده ز اسيرى ، تو خواهران حزينه مرا گذار غريبانه دست فرقه كينه * چه باك گر ز عطش دستوپا زده است سكينه فرات بر لب عطشان حلال نيست نباشد * على اكبرم اى نور ديده و دل ليلا ز باب چشم بپوشان ببند محمل ليلا * ممان كه كشته شوى صبح در مقابل ليلا چو موى خويش كنى تار و تيره محفل ليلا * طلوعى را ، تاب مقال نيست نباشد زنان شاعر اسد اللهى - ملاحت ملاحت اسد اللهى به سال 1349 شمسى در رشت متولد شد . تحصيلات ابتدائى و متوسطه را در رشت به پايان رساند و به دانشكدهء علوم پزشكى دانشگاه گيلان راه يافت . ( دل خون شد از اميد و نشد يار ، يار من / هلالى جغتائى